جناب استاد محمد غوث صاحب
یارب ما گنهکاران هرگز نا امید نه ایم
زانکه بهر کرمت بزرگتر ز گناه ماست
معرفی نامه
جناب استاد محمد غوث صاحب
بنام خداوندیکه وجود بشر را از عدم آفرید و بر آن تفضل نموده و از مقام نیستی به اعلی علیین رسانید و راه وصل به این مقام را برای بشر در قالب هدایت ارزانی داشت. افرادیکه درین راه گام نهادند آنها را درین مسیر قوت بخشید و استقامت را برایشان عطا فرمود.
افرادیکه طی طریق می نمایند، در هر گام از عروج شان به جلوه های جلال و جمال ایزد متعال آشنا شده و درین راه برای وصول به حقیقت گام های متین نهاده، مقام خلافت خداوند را روی زمین تمثیل نموده و بر اریکه مقام عبودیت تکیه می زنند و وصل به حقیقت شده تمام وجود شان به حقیقت و مقام توحید مانوس شده غیر از او و رضایت او دل به هیچ چیز نمی بندند.
مِن جمله عزیزان و سروران که طی طریق نموده است جناب استاد محمد غوث صاحب فرزند مرحوم محمد عمر قناد شور بازار که در اول حمل سال ۱۳۳۰ در گذر فراش خانه کابل چشم به جهان گشود.
موصوف در سال ۱۳۴۸ با جناب استاد بزرگوار جمعه خان انصاری که از ده یحیی کابل و از خانواده شیخ سعدالدین احمد انصاری میباشد اعماق وجود موصوف را روشن کرده و هیزم خفته را به شعله مبدل ساخت. جناب استاد محمد غوث صاحب بعد از مشکلات فراوان مدت ۱۵ سال به شهر پشاور مهاجر شده و در سال ۱۳۹۳ دوباره به وطن عودت نمود. موصوف اشعار را در حالت عرفانی و روحانی که داشتند به لطف خداوند (ج) و نظری استادش به تحریر آورد.
جناب استاد جمعه خان انصاری
استاد محترم محمد غوث صاحب بعد از خدمات شایان و ارزنده به خلق الله سرانجام مورخ ۱۴۰۱/۷/۲۹ هجری شمسی دیده از جهان بست و به ابدیت پیوست. روحش شاد و یادش گرامی باد.
یارب خاکم ز تُست جانم ز تُست
به از پدر و مادر هستم ز تُست
که جز تو کس نگفت مرا یارب
هر چه که دانم و خوانم ز تُست
غوث ظرفِ که ز خامی شکند عجب نیست
زانکه آتش ندیده ز پختگی ظرفیت میداشت
یارب چکنم که نه دوست و همرازی مرا
نه از خود و بیگانه و آشنای مرا
مه هم نشین و هم صحبت نیک
جز بی نظری نه هم نظری مرا
ذره آتشِ عشقم کشورش بسوزم
قانون ساز و قانون دانش بسوزم
غوث حق شنو را گوش می باید
سخن شنو را هوش می باید
تا درکِ سخن باز آنکه
تا فهم معنی خاموش می باید
بی نظرِ عشق هرگز عاشق نشوی
تا از پی عاشقان ز عشق خبر نشوی
چو خاکِ درِ میخانه ایم ما
که بهر دیده خوار و زاریم ما
مگر پیمانۀ ما رنگین ز می نه بیخبر
هر چند که بیرنگ زمانه ایم ما
هر چند که در این بازار دیدم
جز دشمن هیچ دوست ندیدم
یارب بیتو نه پیدای مرا
بیتو نه وجودی مرا
آنهم تا آندمی یارب
که جز فنا نه بقای مرا
دلِ بیقرارم را ز چه قراری نیست
زانکه سودای دلم در هیچ بازاری نیست
ز عشق که می یا باده مراست
از خُم میان میخانۀ مراست
زمستی گر افتم مگو که ز میفروش
زیاد هر شبانه مراست
به گفتۀ که خرچ اگر از کیسۀ مهمان بود
اما نگفت که هر دو مهمان و صاحبخانۀ یکیست
یارب من هر دلِ شبها که بینم
تا از سوزِ دلم سوزِ دلها بینم
وگر دلها نسوزد چو دلِ من یارب
انتظار تا گر لطفِ تو بینم
دهقان حقیقی ملک و زمینت دانی
بهر فصل که خواهی حاصلت دانی
پس ما چه دانیم ز حاصلت
هر چه که دانی خود دانی
یارب سخنِ مارا جز سخن تو نیست
دستِ مارا جز دستِ تو نیست
ز زرگری نگین ز الماس ها کنم
حلقه اش سرخ و زرد ز طلا کنم
دکانم باز ندارم رنگِ بازاری
زانکه نه مس و برنج سودا کنم
ما با از خود نکردیم که با بیگانه کردیم
صفت خویش فدای هر قدم بیگانه کردیم
بنده گی به گفتن آسان است
اما به کردن بسیار مشکل است
یارب ببیتو کجا و من کجا
یا بیتو کجا و خاکِ فرش کجا
گر بنفسی ز فرش به عرش
یارب بیتو کجا مرا نفسی کجا
توئی ز ازل رب ما توئی
توئی هر مشکل آسان ما توئی