جناب استاد محمد غوث صاحب

یارب ما گنهکاران هرگز نا امید نه ایم

زانکه بهر کرمت بزرگتر ز گناه ماست

جناب استاد محمد غوث صاحب کی بود؟
درد عشق
جناب استاد محمد غوث صاحب
جناب استاد محمد غوث صاحب - درد عشق
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ

دلِ دردم الٰهی درد نبیند

چشم ترم الٰهی اشک نبیند

اگر درد و اشک روز شب من

الٰهی چون من دردمند نبیند

چو دیروز امروز و فردا هم گذرد

ما غافل که عمرِ ما هم گذرد

ای نقاش هر آن نقش که در صحرا بینم

از زیبائی زیباتر از زیبا بینم

ز نظرت تو بسکه زیبا نهادی

منهم ز تو نیک و زیبا بینم

طبیب که علاج دردت نکند ایدل

پس تو دانی و رنج و غمت ایدل

ای دهقان هر تخمی که بر دلم کاشتی

آبش ز خون جگرم دادی

اما حاصلش از من نبود

ز تو هر چه که برداری

ایدرد تو به کدام امید آمدی

که با آه و سوزد یکجا آمدی

آمدی خوش آمدی اما افسوس

که در این دلِ ویران بیخبر آمدی

به گفتۀ اگر سگی را به سنگ زندی کسی

جز صاحبش دگر کی پرسانش کند

ندانم من الٰهی یا الٰهی

که نالم از غمِ روزِ جدائی

چه میشد جدائی هیچ نمیبود

زمن بهتر تو دانی یا الٰهی

تا از پی شمع علم پی پیران به

که دو عالم روشن زفیض اش کنی

نصیبم که روم دیارِ مدینه

بینم روضۀ سردار مدینه

زخاکِ مرقدش سرمۀ چشمم

زنورش روشن شبهای تارِ مدینه

ای صبا از من سلام به یار بگو

ز آه و سوز دلم باز بگو

چو سبزۀ دشت و صحرایم الٰهی

یا چو ماهی به دریایم الٰهی

نه همچو خزان زرد و زارم

میان مردمان خوارم الٰهی

دریکه فیض نبود فقر و میخانه نیست

بی میفروش جز سر و صدای ببیهوده نیست

ندانم من طبیبم ای طبیبم

ندانم چارۀ دردم طبیبم

اگر تو چارۀ دردم نسازی

ندارم چارۀ دگر طبیبم

نگارا ز هوایت هوای بهشت نکنم

زبویت بوی گُلِ بهشت نکنم

چه امروز و فردا نگارا

بجز یادت یادِ بهشت نکنم

یارب ما چه سازیم مه با حالِ خود سازیم

حالِ ما که توئی بیتو چه سازیم

دل که سوزد ز درد و تنهائی سوزد

ز هجرِ شب و روز جدائی سوزد

دل که جز سوز ندارد صدای

که شبها تا سحر ز خاموشی سوزد

اگر مردم چو زنجیر با هم پیوسته باشند

صد حلقۀ فتنه گران شکسته باشند

این چه غوغاست گیسوی سیاه را

نور افگنده زمین و آسمان را

هر تارش پُر ز راز و اسرار

و هر رازش پُر رمزِ قرآن را

یارب سرمایۀ بنده گی جز یادت نیست

خوش آندلی که خالی ز یادت نیست

صفحه قبل صفحه 8 از 8 صفحه بعد