جناب استاد محمد غوث صاحب

یارب ما گنهکاران هرگز نا امید نه ایم

زانکه بهر کرمت بزرگتر ز گناه ماست

جناب استاد محمد غوث صاحب کی بود؟
درد عشق
جناب استاد محمد غوث صاحب
جناب استاد محمد غوث صاحب - درد عشق
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ

یارب خاکم ز تُست جانم ز تُست

به از پدر و مادر هستم ز تُست

که جز تو کس نگفت مرا یارب

هر چه که دانم و خوانم ز تُست

غوث ظرفِ که ز خامی شکند عجب نیست

زانکه آتش ندیده ز پختگی ظرفیت میداشت

یارب چکنم که نه دوست و همرازی مرا

نه از خود و بیگانه و آشنای مرا

مه هم نشین و هم صحبت نیک

جز بی نظری نه هم نظری مرا

ذره آتشِ عشقم کشورش بسوزم

قانون ساز و قانون دانش بسوزم

غوث حق شنو را گوش می باید

سخن شنو را هوش می باید

تا درکِ سخن باز آنکه

تا فهم معنی خاموش می باید

بی نظرِ عشق هرگز عاشق نشوی

تا از پی عاشقان ز عشق خبر نشوی

چو خاکِ درِ میخانه ایم ما

که بهر دیده خوار و زاریم ما

مگر پیمانۀ ما رنگین ز می نه بیخبر

هر چند که بیرنگ زمانه ایم ما

هر چند که در این بازار دیدم

جز دشمن هیچ دوست ندیدم

یارب بیتو نه پیدای مرا

بیتو نه وجودی مرا

آنهم تا آندمی یارب

که جز فنا نه بقای مرا

دلِ بیقرارم را ز چه قراری نیست

زانکه سودای دلم در هیچ بازاری نیست

ز عشق که می یا باده مراست

از خُم میان میخانۀ مراست

زمستی گر افتم مگو که ز میفروش

زیاد هر شبانه مراست

به گفتۀ که خرچ اگر از کیسۀ مهمان بود

اما نگفت که هر دو مهمان و صاحبخانۀ یکیست

یارب من هر دلِ شبها که بینم

تا از سوزِ دلم سوزِ دلها بینم

وگر دلها نسوزد چو دلِ من یارب

انتظار تا گر لطفِ تو بینم

دهقان حقیقی ملک و زمینت دانی

بهر فصل که خواهی حاصلت دانی

پس ما چه دانیم ز حاصلت

هر چه که دانی خود دانی

یارب سخنِ مارا جز سخن تو نیست

دستِ مارا جز دستِ تو نیست

ز زرگری نگین ز الماس ها کنم

حلقه اش سرخ و زرد ز طلا کنم

دکانم باز ندارم رنگِ بازاری

زانکه نه مس و برنج سودا کنم

ما با از خود نکردیم که با بیگانه کردیم

صفت خویش فدای هر قدم بیگانه کردیم

بنده گی به گفتن آسان است

اما به کردن بسیار مشکل است

یارب ببیتو کجا و من کجا

یا بیتو کجا و خاکِ فرش کجا

گر بنفسی ز فرش به عرش

یارب بیتو کجا مرا نفسی کجا

توئی ز ازل رب ما توئی

توئی هر مشکل آسان ما توئی

صفحه قبل صفحه 6 از 8 صفحه بعد