جناب استاد محمد غوث صاحب
یارب ما گنهکاران هرگز نا امید نه ایم
زانکه بهر کرمت بزرگتر ز گناه ماست
زمیفروشم غرق می ام من
گه مست و گه غرقِ رازم من
زمستی دیده گناهم ندانند
ز اسرارش که غرقِ ثوابم من
عشق عشقست نه شوق و هوس است
که عاشقان را جز عشق نه رهنمای دگر است
ساقیا نظرت که در میخانۀ ما بود
میخانۀ که پُر زمی دیرینۀ ما بود
آنمی که نشۀ دگر داشت ساقیا
چه خوش که همدمِ پیمانۀ ما بود
می میخانه نقل و چای خانقاه نیست
که هر غافل دورش حلقه ز ریا زند
بناز ایدل که عشق یار داری
وز نظرش میخانۀ یار داری
که هر شب ایدل زمی
جز مستی نه خمار داری
زمیفروشم که می زمیخانه حلالست
پیمانه نگهدار وگر نه حرامست
گفتم بسکه مینوشیده مستم مست
پس زمستی هرگز ندانم حلالست
ز آرامی نا آرامم توئی دوست
زبیدردی پُر دردم توئی دوست
وگر از من پرسی گویم ایدوست
که زویرانی ویرانترم توئی دوست
غوث در این صحرا جایت کجاست
یا در گوشه و کنارش آرامت کجاست
بجز رنج و سرگردانی بگو
که یک دم نفسی راحتت کجاست
ز کوهی دل معدن اخلاصم ز ربنا
در ظلمت شبها نورم ز ربنا
گر سیر فکر بنده گی ام
ز بال ملکوتی پروازم ز ربنا
ایدل در بهار چه کردی که
چو لاله گل در خزان کنی
یارب سبب و مسببم توئی
حسیب و وهاب و رزاقم توئی
هر کارم گر پنهان ز تو نیست
یارب زانکه سمیع و بصیرم توئی
چراغ عمرم را جز خاموشی چارۀ نیست
خدا کند که چراغ یادم خاموش نشود
دلِ فقرم را خریدارش کسی نیست
بجز آزار به آرامش کسی نیست
ز نا آرامی گر افتد در بسترِ غم
بمیرد زغم در غمش کسی نیست
دیدم اسرار حق ز حالِ تصوف
نشستم گوشۀ فقر ز راز تصوف
ایدوست دوست بی آزار باش
بیدرد و سر و آرام باش
در میدان روزگار دور از نامردی
چو مرد دوست وفادار باش
تو مناز به کار خویش هیچ مناز
بناز یکی را کرده و کند کار تو
بنازم نامت را بنازم
بنازم روضۀ پاکت بنازم
بگردم شهر مکه و مدینه
ببوسم جای پایت را بنازم
یارب نه ز تقوا به خلق بهشت طلبم
و اگر طلبم بی مزد و عمل ترا طلبم
اسیر دردِ عشقم الٰهی
ز جرم بنده گی پاکم الٰهی
اگر عالم گوید جرم و گناهم
به مثل شیشه صافم الٰهی
گر به ظاهر خموش و در باطن در جوشیم ما
زانکه مست و سرشار زمی میفروشیم ما