جناب استاد محمد غوث صاحب

یارب ما گنهکاران هرگز نا امید نه ایم

زانکه بهر کرمت بزرگتر ز گناه ماست

جناب استاد محمد غوث صاحب کی بود؟
درد عشق
جناب استاد محمد غوث صاحب
جناب استاد محمد غوث صاحب - درد عشق
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ

ای بنده بیا که امیدت منم

ز اندیشه و گمان دورت منم

پس بگذر ز خود بینی

مرا بین که صبر و پناهت منم

آنهایکه نمک بیگانه را بهتر

ز افتخارِ وطن و مردمش گفتند

یارب آندم که مرا آفریدی

از زیبائی پُر ز درد آفریدی

از زیبائی هم زیباتر اینکه یارب

مرا پُر آه و سوز آفریدی

دوست هرگز خلاف وعده نکند

گر تو نمیدانی پس دوست چکند

دل زبهارش هیچ ندانست

که ز گل و ثمرش میدانست

ز گل و ثمرش ندانست

که ز خزان و زمستانش میدانست

یارب رهنما توئی بنما راهی

که ما گمشدۀ طوفانِ این صحرایم

مرا زعدم عشق بس است

کنج میخانه و می بس است

اما زمی و بیخودی گفتم که جز می

مرا ز همه دوری بس است

میخانۀ عشق خانۀ من

صد خُمِ می پیمانۀ من

زمین تنگست آسمان ندارم

بال دارم پرواز ندارم

پی دانه خانه به خانه اما بینم

که جز دام آشیان ندارم

اول جرعۀ از جام عشق نوش کن

باز عقل و هوش را فراموش کن

ایدل درد که هردم مهمان تُست

مهمانِ که جز غم نه در غم درمان تُست

ترا که نه توانِ پس به صاحبخانه بگو

که مهمان دار تو و مهمان تُست

اگر دردِ عشق در دلِ هر عاشق نمیبود

پس مجنون ز چه لیلا میگفت

به طبیب گفتم ز آهی دردم

ز آهی که سوزد استخوانم

نه تنها استخوان مغزِ استخوانم

بلکه سراپا همه وجودم

چشمی که خم ز حیا بود

نه بلند سوی بالا بود

عاشقان را هر دم عشق یکیست

دین و ملت و مذهب یکیست

گر پیچ و خمدار سخنی بهر آنکه

ندانند که راه و منزل یکیست

غوث راهی عشق هرگز پشیمانی ندارد

و آنکه رفته پشیمان آمده کیست

یارب آندم که صحرا آفریدی

باز ز احسانت مرا آفریدی

آفریدی بهر رنج و غم یارب

کاش مرا ناتوان نمی آفریدی

عجب زندان بی در و دیواریکه

نه صاحب و نه دربانش آزادم کند

جز عشق قبله و امامم نیست

که جز عشق سجده و سجودم نیست

این سخنِ عشقست عشق

که جز حال ز قالم نیست

گر تو لقمۀ از خوان غریبان خورده باشی

بیگمان عرشِ خدا بدست آورده باشی

صفحه قبل صفحه 7 از 8 صفحه بعد